امروز ۶ مهر سالگرد رفتن پدرمه. ۲۵ سال گذشت و حتی یک روزش بدون یادش نگذشت. ۲۵ سال خودش یه عمره و این یه عمر خیلی تلخ گذشت. یه موکل باشعور و قدرشناس دارم که تقریبا کل خانوادش موکلم هستن. یه روز پدرش بهم گفت:«چند وقت پیش دیدم علی(پسرش، موکل قدرشناس من) نشسته داره اشک میریزه و گریه میکنه، ازش پرسیدم چی شده علی؟ علی گفت برای پدر آقای ... گریه میکنم، کاش بود پسرش رو میدید و کلی بهش افتخار میکرد». شاید پدرم بهم افتخار میکرد. شایدم نه. همون بهتر که نیست و این روزای لعنتی پر از درد رو ندید.
از اون شرکت لعنتی اومدم بیرون و احساس میکنم آزاد شدم(خوشحالم ننه!). اوصاف مدیرای اون شرکت توو این واژهها و واژگان متراف خلاصه میشه:
یه مشت خایمال حرومزاده بیلیاقت قدرنشناس...
برچسب:
نویسنده: پارسا حسینی