اواخر مرداد میشه ۳۹ سال جامع که دارم نفس میکشم. شاید چیزی به اتمام باقی نمونده باشه. حدود یک ماه پیش درد سنگ کلیه راهی بیمارستانم کرد، علاوه بر سنگ کوچیکی که با مصیبت دفع شد ۵ تا قلوه سنگ توو کلیههام جا خوش کرده و هر لحظه منتظر اون درد وحشتناکم. پزشک اورژانس بعد از سونو و شمردن سنگا گفت «حال کبدت هم اصلا خوب نیست، برو پیش متخصص». رفتم و دکتر بعد از دیدن جواب فیبرو اسکن مث بز زل زد توو چشام و آروم گفت: «چیکار کردی با خودت»؟! یه دارو نوشت که هنوزم نگرفتم. بعدش هم یه سری حرفای امیدوار کننده و دو ماه بعد بیا. شاید یک ساله که دلیلی برای خستگی مفرط و بیحالی کشندهم پیدا نمیکردم. خدا میدونه که درد تازهی که درد نداره چه نقشهای برام کشیده.
بهترین و تنها تفریح این روزهام اینه که گوشی لعنتیم رو خاموش میکنم و ۳ روز تمام میچسبم به تختم و جز برای دسشویی از اتاق بیرون نمیرم. زنگ خونه هم خاموش. و روز چهارم که گوشی رو روشن میکنم خبر زنده بودنم باعث خوشحالی خانوادهم میشه. لعنت به کار...
برچسب:
نویسنده: پارسا حسینی