کورد نیستم اما حسن زیرک رو دوست دارم. یه آهنگ داره به اسم «مهتاب»، اسم دخترش. یه جای آهنگ میگه «کاش اونقدر زنده بمونم که بابا گفتن مهتاب رو ببینم»، ولی قبل اینکه مهتاب بزرگ شه و بگه بابا، حسن زیرک از دنیا میره. حس و حال این روزام یه چیز توو همین مایههاس. قدیما قصد نوشتن یه داستان رو داشتم که طرح کلیش این بود که یه جوون که عاشق زندگی بود بعد دانشگاه میره سربازی و روز بعد از تموم شدن سربازی میمیره، یک ماه بعد پستچی کارت خاتمه خدمتش رو میاره دم خونه و داغ پدر و مادر پسره تازه میشه...
داره میشه یک سال که پرونده تازه قبول نکردم و همون قبلیا داره دهنمو آسفالت میکنه. شاشیدم توو هرچی پرونده. شرکتی که ۳ بار استعفا دادم ولم نمیکنه. نه پولشو میخوام نه جایگاهش رو. خودم رو میخوام. توو یک اتاق آروم، یه تخت، یه میز صندلی و چندتا کتاب. تا ابد بیرون نرم و ریخت احدالناسی رو نبینم. زندگی ایدهآل من اینه.خوشبختی من اینجوره و اینی که الان هستم یک بدبخت به تمام معناست که محکوم به زندگی و ارتباط و کاره.
برچسب:
نویسنده: پارسا حسینی