- دوباره از این داروها گرفتی؟
- آره
- چه مرگته تو؟
- چیزیم نیست. خوشحال باش که جلوی فوران غریزه جنسیم رو گرفتم، که سر سوزنی حس و حال جوونی و شیطنت ندارم، با کسی بیرون نمیرم، لاس نمیزنم و به آغوش هیچ زنی پناه نمیبرم...
گفتم شب بخیر و درب اتاق رو بستم. پتو و بالش رو بغل گرفتم و صدای زار زدن نه، صدای کشیدن بینی یک مرد ۳۹ ساله به آسمان رفت.
این مرد ۳۹ ساله توی دستمال کاغذی فین کرد و خواست بخوابه. تمام سعیش رو کرد اما نتونست. چشاشو بست و خودش رو به یک قرار عاشقانه دعوت کرد. از فرق سر تا کف پاهای کوچیک و لطیف معشوقهی خیالیش رو غرق بوسه و نوازش کرد. به نفس زدن افتاد. آخرین و طولانیترین دم و بازدم اون شب هم به دستمال کاغذی ختم شد.
مرد ۳۹ سالهای که ظرف چند ساعت ۸۹ سال پیر شد، دم صبح خواست بره قبرستان و برای امواتش قرآن بخونه. غسل کرد و بعد از رسیدن به گورستان بیشتر از دو ساعت قرآن خوند و اشک ریخت. در راه برگشت، به خانمها چشم دوخته بود و حسرتی حسادتطور آزارش میداد.
مردی که ۳۹ سالش بود آروم گفت شب بخیر، درب اتاق رو بست و خزید زیر پتو. منتظر شنیدن صدای خروپف زن شد. به محض بلند شدن صدای خروپف زن، چشمهاشرو بست و از دستهاش یاری خواست. سومین جعبه دستمال کاغذی درطول چهار روز اخیر رو استفاده کرد و از صبح منتظر رسیدن شب و شنیدنصدای خروپف زن شد؛ به پناهگاه تخت و پتو پناه برد و بعد از عشقبازی با معشوقهای که وجود خارجی نداشت، چشمان مست و بینیازش رو بست و تا آخر عمر به امید دیدار و کسب اوج لذت از معشوقهی خیالیش، صبح رو به شب و شب رو به مرگ رسوند.
برچسب:
نویسنده: پارسا حسینی