در این مقاله تلاش کردهایم تمامی اطلاعات مهم مربوط به «ممنون استاد» را به صورت خلاصه، دقیق و کاربردی در اختیار شما قرار دهیم.
در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید.
گفت: «به خودت افتخار کن. ازت خواهش میکنم؛ به خودتون افتخار کنید». زدم زیر خنده. «به چیم افتخار کنم؟! شما نسبت بهم لطف دارید». نگام کرد، بهم زل زد، انگار بهش برخورده باشه: «میدونم که از سر تواضع اینطور میگید». بحث رو به کصشر گفتن کشوندم که به صورت جدی ندونه درونم چی میگذره. درونم اصلا اوضاع خوبی نیست.
چند شبه که توو خواب لب و زبونم رو گاز میگیرم و این درد لعنتی به بقیه دردام اضافه میشه.
یه دوره نویسندگی ثبتنام کردم، بهجز من و استادش که مذکریم. الباقی همه خانم تشریف دارند. این الباقی ینی حدودا فکر کنم ۵ نفر و هیچ یک توجهم رو جلب نکرده و نمیکنه.
سال ۹۲ و۹۳ که دوره ۸ ماهه رو با خدابیامرز عباس معروفی میگذروندم، عاشق یکی از همدورهایهام شدم؛ یه دختر خندهروی خوشگل سفیدشیرین زبون و باشعور و اهل قلم و ... عاشق که نه. درگیر. درگیر هم واژه خوبی نیست. نمیدونم اصلا قضاوت با شما. چنننندین ماه صبح تا شب و شب تا صبح توو اسکایپ و فیسبوک باهم حرف میزدیم. نکته جالبش این بود که اصلا وارد جزئیات زندگی همدیگه نشدیم،. فاصله و اونحریم لعنتی رو با چنگ و دندون حفظ کردیم و آروم آروم هرکدوم رفتیم دنبال زندگی خودمون. البته یعنی اون رفت، من اصلا نمیدونم زندگی چیه که بخوام برم دنبالش. یه مدت دیگه گذشت و دیدم که آنفرندم کرده! شاید دونسته بود عاشقش شدم. دلم نشکست چون مطمئن بودم دلیل محکمی داشته. هیچی نگفتم. نه پیام، نه زنگ، نه اسکایپ، نه فیسبوک... یک هفته پیش دیدم ازدواج کرده و دو تا بچه خوشگل داره و اوووون سر دنیا داره زندگیشو میکنه(منم این سر دنیا زندگی داره منو میکنه). کلی خوشحال شدم براش. تحسینش کردم که اگه اون حریم لعنتی حفظ نمیشد شاید یه روز مخشو میزدم و برای همیشه از احساس مادر شدن محرومش میکردم. نه بابااا اون زرنگتر از این حرفا بود.
بیخیال
همه اینارو نوشتم که به اینجا برسم؛ هرگز ندیدم که حضور یا عدم حضورم توو یک جلسه، مهمونی، وبلاگ، تلگرام، یاهو مسنجر، سربازی، کلاس، دوره، امتحان، گردش، کافه..... یا هرچی برای کسی محسوس باشه و دیده بشه. حضورم هیچوقت باعث خوشحالی کسی نشد، عدم حضور و غایب بودنم هم موجب تکدر خاطر هیچکس نشده که مثلا بعدش سراغمو بگیره. به جز امروز، استاد دوره نویسندگی که چند ماهه دارم شرکت میکنم. همین یک ساعت پیش پیام داد و سراغمو گرفت. چون دیروز غروب همین که رسیدم خونه روی تخت بیهوش شدم و جلسه رو از دست دادم.
دمش گرم. ممنونم استاد
برچسب:
نویسنده: پارسا حسینی