پیش این و اون همچین کلاس میذارم که «من فقط روزی ۲۰۰ تومن پول سیگارمه...» بعد برای خورد و خوراک زهرماریم گدا بازی در میارم. شرکت یه غلطی کرده که همهش فکر میکنم از سر دلسوزی برای من این تصمیم رو گرفتن، برای ناهار با یه جا قرارداد بستن آخر ماه از چس تومن حقوقمون کم میکنن. جز من کی گشنه یا با فستفودای آشغال میاد شرکت؟ همهشون کس و کار دارن، بوق ماکرویو دم ظهر داد میزنه کهجز تو همه ناهار آوردن. جز تو همه خوشبختن، جز تو هیچ احمقی توو شرکت وجود نداره. بیشترشون خانومن، قسم میخورم حس ترحمشون نسبت به من باعث شد چنین کاری کنن. فردا کار دارم، هرروز کار دارم، لعنت به کار، کاش کتاب خوندن هم شغل بود، نه هر چرتی. فردا دو بار باید برم مرکز شهر بعد مجتمع صدر، با ماشین خودم، پلیس فتا هم باید برم، با ماشین خودم، بعد شرکت. شرکت میزنه توو سرم که اصلا نیستی، موکل مفتخور هم زرزر میکنه که دو روز دیگه پولتو میزنم، ۲ روز دیگه. سگ توو روح تمام موجودات زندهی روی زمین. حتی خودم...
برچسب:
نویسنده: پارسا حسینی